تبليغاتX
نوسازی

نوسازی

مذهبی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی

از موضع اصولی جمهوری اسلامی در حال دور شدن هستیم! جمهوری اسلامی نیامده است که فقط برای چیزی به نام منافع ملی به پای میز مذاکره بنشیند!... حال اگر این برادر بزرگ تر جبهه جهانی مقاومت، در برابر استکبار رنگارنگ! زانو زده و بر سر میز مذاکره برود – حتی اگر از پای میز مذاکره هم چیزی عاید طرفین نشود و وقتی بر می گردند، هر کدام به مواضع قبلی خود رجوع کنند – دیگر آن قبح شکسته می شود... اگر مسئولین پشت میز مذاکره بنشینند حتی اگر هم در هیچ موردی حاضر به کوتاه آمدن نشوند این خود فاجعه ای است که هم پای ایران را به مساله عراق می کشاند و هم رفع این اتهام و سوءظن و بهانه برای ایران همان سیری را طی خواهد کرد که اکنون در پرونده هسته ای طی می شود

•سوال:تحلیل کلی شما از اتفاقات و شرایط موجود در خصوص بحث مذاکره با امریکا و مواضع مسئولان دولتی و خصوصا شخص رهبر معظم انقلاب پیرامون این مساله چیست؟


- تحلیل من این است که آمریکا می خواهد در فهرست بهانه هایش بهانه 5 را علیه ایران اضافه کند و آن را به نتیجه برساند. اکنون فهرست بهانه های آمریکا در مورد ایران اینهاست : 1- ایران به دنبال سلاح های کشتار جمعی است. 2- ایران در داخل کشور خود نقض حقوق بشر دارد. 3- ایران اساسا فاقد دموکراسی است و فرآیند دموکراتیزاسیون در حکومتش نیست و 4-  ایران حامی تروریسم است.
این چهار بهانه که در واقع هیچ کدام واقعیت ندارند اما به عنوان بهانه مطرح هستند و سالهاست که در عرصه عمومی و روانی علیه ما تبلیغ می کنند و در واقع به نوعی این تلقی را در جهان به وجود می آورد که این چهار مورد در رابطه با ایران وجود دارد. حالا به دنبال یک بهانه پنجم می گردد تا آن را به لیست خود اضافه کند. آمریکایی ها همانطور که برای ما قابل پیش بینی بود در گرداب عراق گیر کرده و برای فرافکنی، به دنبال این است که بهانه دخالت ایران وسوریه در عراق و جلوگیری از امنیت و ثبات عراق توسط این دو کشور به دنبال بهانه می گردد که ان را نهادینه کند. این بهانه را از روزهای اولی که جنگ چریکی در عراق شروع شد، مطرح می کنند و اخیرا با تشدید آن و با توجه به این که مشکلات امنیتی و عدم ثبات امنیتی و اقتصادی در عراق کاملا برای همه جهانیان چشمگیر شده و امروز رقیب انتخاباتی جرج بوش، کلارک و همچنین بنیانگذار سی ان ان یعنی "تدترنر"  هم امروز جرج بوش را به خاطر اشغال عراق مسخره کرده اند.
درست در چنین شرایطی که زمزمه های مخالفت اشغال عراق در خود آمریکا جدی شده است، آمریکایی ها می خواهند یک خوراک مصرفی داخلی و مصرف جهانی برای تبلیغاتشان پیدا کنند و ان هم این است که بگویند ایران و سوریه در عراق دخالت می کنند. برای این که این بهانه به نتیجه برسد باید ایران و آمریکا پای میز مذاکره در مورد این مساله بنشینند تا این بهانه قطعی شود!
اگر واقعا ایران با امریکا پشت میز مذاکره نشست و قبول کرد که بر سر مساله امنیت و ثبات در عراق مذاکره کند، آن موقع این باور در جهان نهادینه می شود که واقعا ایران در عدم ثبات و نا امنی در عراق دست داشته که حالا حاضر شده است مذاکره کند. لذا این یک تور و یک دام بسیار خطرناک است که وزارت خارجه و شورای امنیت ملی آمریکا برای ایران تدارک دیده اند و متاسفانه حکیم در گرداب این قضیه افتاد و  آنها از کانال حکیم برای دعوت ایران وارد شدند. نکته بعدی هم این است که کاندولیزا رایس برای آن که خودشان را اهل مذاکره نشان دهد رسما در مصاحبه ای اعلام کرد که دست زلمای خلیل زاد برای مذاکره با همتای ایرانی خود یعنی سفیر ایران در عراق و همچنین وزارت خارجه ایران باز است و لذا از خودشان چهره ای اهل مذاکره نشان دادند و این که ما آماده مذاکره با طرف هایی هستیم که در حال بر هم زدن ثبات و امنیت در عراق هستند. با کمال تاسف مسئولان وزارت خارجه ما و مجموعه شورای عالی امنیت کشورمان در این دام افتادند و من معتقدم که موضع مقتدرانه رهبری در مشهد در این خصوص به نوعی واکنشی بود نسبت به این مساله.
اگر مسئولین پشت میز مذاکره بنشینند حتی اگر هم در هیچ موردی حاضر به کوتاه آمدن نشوند این خود فاجعه ای است که هم پای ایران را به مساله عراق می کشاند و هم رفع این اتهام و سوءظن و بهانه برای ایران همان سیری را طی خواهد کرد که اکنون در پرونده هسته ای طی می شود؛ یعنی ما ابتدای مساله انرژی اتمی هم یک اعتمادسازی بی موردی انجام دادیم و بی جهت پشت میز مذاکره نشستیم و این باور را به وجود آوردیم که واقعا یک اشتباهاتی داشته ایم که حالا باید بیاییم اعتمادسازی و شفاف سازی کنیم. هرچه شما جلوتر بروید این اعتمادسازی محقق نخواهد شد؛ چون دشمن بهانه کرده و می خواهد تا آخر خط برود.
نکته بعدی این که ما در مورد مساله عراق همانند فلسطین یک فرض داریم : عراق و فلسطین اشغال شده اند. در این خصوص هیچ مذاکره ای پذیرفتنی نیست و هرکس فلسطین و عراق را اشغال کرده باید از آنها خارج شود و این مساله اصلا مذاکره بردار نیست.  لذا این موضع باید موضع مطلق جمهوری اسلامی باشد و پذیرش هر نوع پیام این چنینی از سوی امثال اقای حکیم به اعتقاد بنده برای جمهوری اسلامی سم مهلکی است.
به اعتقاد من، نظر رهبری به عنوان کسی که با تنظیم مصلحت ها حرف نهایی را می زند یک موضع کارشناسی و قوی بود اما متاسفانه از آنجا که کشور از فقدان دیپلماسی عمومی رنج می برد، متاسفانه موضع گیری های مختلف و متنوع مسوولین در سطوح وزرا و معاونین وزرا در انتقال به مخاطب داخلی از یک سو و انتقال به مخاطب خارجی از سوی دیگر باعث می شود که موضع رهبری گم شود و بسیار متاسفم که کشوری با 40 روزنامه رسمی، بیش از 10 خبرگزاری و یکم دستگاه عریض و طویل رسانه ملی، در حوزه دیپلماسی عمومی هنوز دوران جنینی و نه حتی نوزادی و طفولیت را طی می کند و طبیعی است که این روند یعنی ضعف جمهوری اسلامی در حوزه دیپلماسی عمومی بار خود را بر روی حوزه دیپلماسی اختصاصی بریزد.

 

•سوال:::::::::: به نظر ما تغییر موضع نسبت به آمریکا زمانی اتفاق می افتد که یا آمریکا تغییر کرده باشد و خوی استکباری خویش را- که همواره به تعبیر حضرت امام و رهبر انقلاب مانع اصلی مذاکره واقعی بوده است – کنار گذاشته باشد و یا ما عوض شده باشیم و بر اساس ارزشها و مولفه های متفاوتی نسبت به گذشته تصمیم بگیریم که حاضر به مذاکره شده ایم. نظر شما در این خصوص چیست ؟


- البته این دو سناریوای که شما تنظیم کرده اید سناریوهایی بسیار درست و کارشناسی و عمیق هستند و من با این دو موافقم اما شما یک سناریوی سوم را جا انداخته اید!
فراموش نکنید که بالاتر از لیبرال دموکراسی آمریکا مفهومی بود به نام نظام مارکسیستی کاخ کرملین. یادمان رفته است که امام (ره)، به گورباچف نامه می زنند و او و دو میلیارد جمعیت جهان که زیر سایه کمونیست بودند- شوری ، چین، اروپای شرقی و ... – و حدود نیمی از جمعیت جهان را تشکیل می دادند را به اسلام دعوت می کند. وقتی امام کاخ کرملین را دعوت کرد ، معنایش این بود که امام به آن حرکت پیامبر گونه که پیامبر جلیل القدر اسلام در دعوت امپراطوری های آن روز به اسلام داشتند، امام هم در ماه های آخر عمر مبارکشان، چنین دعوتی را صورت می دهند و لذا امام مستقیما به صدر هیات رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، یعنی به  رهبر الحاد و کفر نامه می زند و جمله مهم پیام امام این است که " به جنگ بیهوده خود با خدا خاتمه دهید!".  در واقع امام با این کار اتمام حجت کرد و چه بسا لازم باشد که ایران برای تحقق این مساله و اتمام حجت از سوی اسلام و خدا و قرآن و حتی خود شخص رهبری، نامه ای بزنند و کاخ سفید را دعوت کنند به اسلام و قرآن و دست برداشتن از مبارزه یهود با خدا و قرآن و اسلام؛ پس چنین فرضی نیز محتمل است. یعنی در عین این که ما از موضعمان کوتاه نیامده ایم و آمریکا نیز از خوی استکباری خود دست بردار نیست، موسی وار این فرعون مستبد را به اسلام دعوت کنیم.
لذا یادمان باشد که ما از موضع اصولی جمهوری اسلامی در حال دور شدن هستیم! جمهوری اسلامی نیامده است که فقط برای چیزی به نام منافع ملی به پای میز مذاکره بنشیند! بلکه یکی از مهمترین مسئولیت های جمهوری اسلامی دعوت دولتها و میلیونها انسان روی زمین به اسلام است.

•سوال:::::::::: فکرنمی کنید که امریکا بعد از انجام این مذاکرات چندین گام دیگر به اهداف خود در جهان اسلام و خاور میانه که همانا در درجه اول شکستن و متزلزل کردن و سست نمودن خط مقاومت در جهان اسلام و منطقه است، نزدیک تر بشود؟


- اگر چنین مذاکره ای صورت بگیرد، قطعا از نظر فضای روانی مقاومت و انسجام روانی برای مقاومت در برابر استکبار جهانی متزلزل خواهد شد. چون به هر جهت در جبهه پایداری در مقابل استکبار بین حدود 10 کشوری که در جهان در حال مقابله و مقاومت در برابر آمریکا هستند – با شدت و ضعف هر کدام : ایران، کره شمالی، سوریه، کوبا، ونزوئلا، بولیوی، زیمباوه، سودان و ... – بالاخره هیچ کدام اقتدار و کیفیت مقاومت جمهوری اسلامی را ندارند. لذا در جبهه پایداری که حدود 10 کشور ضعیف را در بر می گیرد، فعلا تمامی جهان ثقل استراتژیک مقاومت را در ایران می بینند.
حال اگر این برادر بزرگ تر جبهه جهانی مقاومت، در برابر استکبار رنگارنگ! زانو زده و بر سر میز مذاکره برود – حتی اگر از پای میز مذاکره هم چیزی عاید طرفین نشود و وقتی بر می گردند، هر کدام به مواضع قبلی خود رجوع کنند – دیگر آن قبح شکسته می شود. فراموش نکنیم که کوبای کاسترو الان نزدیک 45 سال است که در حال مقاومت است و به عنوان کشور کوچکی در زیر گوش آمریکا با فرمول ها و تئوری های مارکسیستی و سوسیالیستی با مشکلات عجیب و قریبی در حال دست و پنجه نرم کردن است اما به هر حال مقاومت کرده است. اما همین کوبا وقتی به پای مقایسه با پایداری جمهوری اسلامی می رسد اساسا از نظر فرمول های مقاومت به حساب نمی آید. لذا نباید اقتدار جمهوری اسلامی، اقتدار ایران و اقتدار اسلام در این حوزه شکسته شود. مقاومت 27 ساله ما بسیار گران قیمت بوده و ارزش این مقاومت بهایی کمتر از خود خدا و بهشت خدا ندارد و با هیچ چیزی قابل معاوضه نیست.
اگر همه آمریکا را با همه ثروت و همه ملت آن به جای مقاومت و پایداری ایران به ما بدهند، اصلا جوابگو نیست چه برسد به آن که برای گرفتن یک امتیاز کوچک مثل چهار هواپیمای مسافری و یا تقویت موضع شیعیان عراق و به تبع آن مذاکره با امریکا در خصوص عراق و مواردی از این دست باشد. اگر ایران در قضیه عراق پای میز مذاکره بنشیند، بازنده صحنه، ایران و جبهه مقاومت در جهان خواهند بود.
نکته دیگری که می خواهم به دولت جمهوری اسلامی هشدار دهم این است که اشتباه دولت قبلی را مرتکب نشوید! در دولت قبلی در مراوداتی که با آمریکایی ها در قضیه افغانستان صورت گرفت قرار بر این شد که ایران سکوت و همکاری کند تا طالبان سقوط کند و سپس نیروهای احمد شاه مسعود در دولت آینده افغانستان جایگاه مهمی پیدا کنند. آمریکایی ها و انگلیس ها اول پذیرفتند اما امروز می بینیم که عناصر اصلی احمد شاه مسعود یکی پس از دیگری توسط حامد کرزای از صحنه حذف می شوند. لذا فراموش نکنیم امریکایی ها اگر امروز قولی هم بدهند، در میان مدت و دراز مدت، زیر قولشان می زنند و برای همین قابل اعتماد نیستند.

•سوال:::::::::: وظیفه جنبش دانشجویی و نخبگان در وضعیت حاضر چیست؟ آیا باید سکوت کرد و شاهد اتفاقات بود؟ عده ای معتقند رهبر انقلاب تمام مسایل را زیر نظر دارد و اصلا نیازی به نگرانی ما نیست. آیا با این منطق مجاز به سکوت و صرفا مشاهد اتفاقات نیستیم؟


این نکته بسیار بسیار مهمی است. من تحت هیچ شرایطی معتقد نیستم که همه کار را باید بر دوش رهبری انداخت. همه بگیرند بخوابند و بگویند رهبری بیدار است و همه چیز را کنترل می کند. این به اعتقاد من برآورد بسیار خطرناکی است. یعنی اگر جامعه به این باور برسد، به خلسه ای رفته که خطرات و تبعات بسیار بسیار سنگینی برای کشور و نظام خواهد داشت.
همه باید کارشان را انجام بدهند وضمنا رهبری هم باید نظارت کند، رصد کند و دیدبانی کند. آنجایی که همه خوابند دیگر از رهبری کاری بر نمی آید. مگر فراموش کرده اید همه خواب بودند و انبیاء به تنهایی بیدار و آخرش هیچ اتفاقی نمی افتاد. اگر نخبگان و دانشگاهیان بی توجه باشند و خودشان را به خواب بزنند طبیعتا خواب همه را فرا می گیرد. حالا هر چه رهبری هم بیاید در صحنه، اشکالات را ببیند، داد بزند، اعتراض کند، دستور بدهد و حکم کند، روی زمین می ماند. زمانی نظر و حکم رهبری نافذ خواهد بود که در سطوح پایین تر کسانی باشند که اینها را عملیاتی واجرایی کنند. لذا وجدان بیدار جامعه یعنی دو حوزه جریان دانشجویی و نظام رسانه ای و ژورنالیستی تحت هیچ شرایطی نباید بخوابند. وجدان جامعه اگر بخوابد جامعه را خواب می برد. لذا در این خصوص اعتقادم این است که جریانهای دانشجویی باید پایه ها و اساس دیپلماسی عمومی کشور را بگذارند.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:31  توسط وحید چکشی  | 

لاريجاني پس از حضوردر جلسه ي غير علني مجلس، به يك باره اعلام نمود كه ايران قصد دارد با آمريكا در مورد عراق مذاكره كند. وي با اشاره به تعیین تیم مذاکره کننده، علت اصلي انجام مذاكره را درخواست سيد عبدالعزيز حكيم عنوان نمود. در پی اظهارات لاریجانی مشاور امنيت ملي آمريكا از اظهارات وی استقبال نمود(!) واين روش آمريكا را در مذاكره، پيگيري سياست هاي قبلي ايالات متحده ودوري گزيدن ايران از سياستهاي هسته اي خود عنوان نمود. حال با اين تحولات اين سوال به وجود آمده است كه مذاكره با آمريكا كه در طول 27 سال انقلاب وپس از اقدام خود سرانه بازرگان و يزدي در الجزاير تاكنون كاملاً منتفي بوده است، چگونه در سياستهاي ايران قرار گرفته است. مخصوصاً آنكه ايران در اين روزها مستقيماً از سوي ايالات متحده ودر شوراي امنيت سازمان ملل تهديد مي شود. در اين مورد ذكر نکاتی چند ضروري به نظر می آید:

1ـ بحث در خواست آمريكا براي مذاكره در مورد عراق، اولين بار توسط زلماي خليل زاد (سفيرافغانی الاصل آمريكا در عراق) مطرح شد كه البته حالت سنجشي داشت . چرا كه در همان حال برخي مقامات آمريكايي خليل زاد را در اين خصوص توبيخ نمودند و از سوي ديگر خليل زاد مجدداً وبه صورت ضمني به در خواست آمريكا براي مذاكره با ايران تاكيد ورزيد. از اين رو ايران مي توانست براي واقعيت سنجي وايجاد اعتماد به پيشنهاد آمريكا از طريق كاردار خود در عراق وارد عمل شود وبا بررسي بيشتر موضوع و افكار عمومي راه صحيح را پیدا کند. اينكه آقای لاريجاني به عنوان دبير عالي ترين مرجع امنيتي كشور وارد صحنه شده و دفعتاً آن را مطرح مي كند ،سوالات فراواني را بوجود مي آورد.
ضمناً اينكه اقدامات ديگري كه در جهت توجيه مذاكره در مجلس ونماز جمعه مطرح شد، نمي تواند مردم را به هيچ وجه قانع كند و حتي در اين مسير روزنامه كيهان نيز در توجيه بخشنا مه ای خود ناموفق است وگزارش منتشره این جریده، دقيقاً بر ابهامات وسوالات مي افزايد.    

2- سوال اصلي اينجاست كه نفع ايران در این مذاكره چيست كه براي اولين بار پس از انقلاب وبه صورت رسمي از سوي مقامات ايراني مطرح مي شود. مذاكره اخير شيوه اي بسياررسمي تر از مذاكرات الجزاير و ماجراي مك فارلين دارد. در حالي كه در مذاكرات الجزاير ومك فارلين موضوع اصلي متوجه خود ايران بود ولي در موضوع اخير اصلي در مورد عراق وبه پيشنهاد سيد عبدالعزيز حكيم ، رئيس ائتلاف عراق يكپارچه است! اين موضوعات سوالات وابهامات را بر مي انگيزد كه به خوبي جواب داده نمي شود.

3- مذاكرات ايران و آمريكا در خصوص كشورهاي همسايه يك بار آزمايش شده است وايران ضرر حضور در اين مذاكرات را به عينه ديده است. پس از حمله آمريكا به افغانستان، همين مذاكرات در حالت محدود وبا حضور کشورهای بیشتر پيش آمد. مذاكره ايران وآمريكا در مورد افغانستان ، تنها به اين منتهي شد كه كمكهایی سخت افزاری از ايران به افغانستان فرستاده شد ولي امتيازاتي از آن سو متوجه ايران نگرديد. در حقيقت ايران طي مذاكره با آمريكا از صحنه افغانستان خارج شد. حتي  كرزاي در برابر كمكهای ایران پس از پيروزي مجاهدين در مجلسين كه خود اعتمادملي را بدست آوردند، ايران را متهم به دخالت در افغانستان نمود.

4- ايران در مسئله عراق هيچگاه به مذاكره با آمريكا روي نياورد اين رويكرد سياسي باعث گرديد تا آمريكا متوجه  قدرت نفوذ بسيار زياد  ايران در عراق شود و بدون در نظر گرفتن ايران نمي تواند در عراق حركت كند از سوي ديگر ايران چون هماهنگي با آمريكا كه در تعاملات خود شيوه زورگويي واستكباري والبته استعماري دارد ، نداشت، مستقلانه اهداف خود را در پيش گرفت و جلورفت و تقريباً به اهداف خود دست يافت. با اين توجهات لازم خواهد بود كه مسئولين كشور كه در بحث مذاكره با آمريكا وارد شده اند به رفع ابهامات اساسي اين سياست جديد پرداخته وبا اقناع عمومي و با در نظر گرفتن منافع ملي به مسئله مذاكره با آمريكا بپردازد .

5- يكي از شروط هميشگي ايران براي مذاكره با آمريكا اين بوده است كه بايد تغيير در سياست هاي آمريكا  را مشاهده نمايد. اين تغيير سياست نشانه هايي خواهد داشت كه رفع تحريم ها وتوقيف اموال ودارايي های ایران گوشه اي از آنها خواهد بود. باز اين سوال پيش مي آيد كه در حالي كه آمريكا چند روز قبل تحريم ايران را مجدداً تمديد نمود ، همچنان اموال ايران بلوكه است،بودجه هاي چند ده ميليون دلاري براي مقابله با ايران به تصويب سناي آمريكا مي رسد، تهديد به تحريم از سوي شوراي امنيت صورت مي گيرد، تحريم علمي وفناوري ايران در علوم پيشرفته دنبال مي شود و ايران را محور شرارت معرفي می گردد، چگونه بوده است كه مسئولين به اين نتيجه رسيده اند كه وقت مذاكره است!

6- در کل آنچه واضح است دراین مذاکرات، باتوجه به اینکه گره کور مساله عراق در اختیار ایران است و آمریکا به دنبال  باز کردن این گره می باشد، کسی که باید امتیاز بدهد، ایران است. این درحالیست که اگر قرار باشد ایران امتیازی بگیرد، طبعا باید در مسائلی چون قضیه هسته ای نتیجه این مذاکرات را ببیند. در صورتی که آمریکا پس از چراغ سبز لاریجانی رسما اعلام کرد، مذاکرات آتی هیچگونه ارتباط وتاثیری در مساله  هسته ای ایران نخواهد داشت.البته اگر این امر از سوی آمریکا هم پذیرفته می شد، ازطرف ملت ایران پذیرفتنی نبود و به نوعی عقب نشینی از مواضع اصولی 27 سال گذشته را می رساند. در نهایت اگر هدف از این مذاکرات که قطعا برای ما بی ثمر است، لبیک به دعوت دوست دیرینمان ، آقای حکیم بود، می توان این مذاکرات را به صورت چند جانبه و با حضور همسایگان دیگر عراق چون سوریه و ترکیه و دیگر اشغالگران عملی نمود و قبح مذاکره و رابطه ی مستقیم با آمریکا که امام(ره) آن را رابطه ی گرگ و میش می دانست، نریزیم.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 10:41  توسط وحید چکشی  | 

خدا کند اين ببر کاغذي به ما حمله کند، ولي نمي دانم چرا ترديد دارد. آخر مي دانيد من طمع کار شده ام، نمونه هايي ديده ام که مرا طمع کار کرده است. يادم مي آيد سال هاي اول دهه 1980 بود. دقيقا خرداد 1361 که اسرائيل، به لبنان حمله کرد و تا بيروت پيش آمد و آنجا را اشغال کرد. بعد از اسرائيل نوبت کشورهاي عضو ناتو بود که به لبنان سري بزنند و حساب ها را تسويه کنند. مخصوصا فرانسوي ها و آمريکايي ها که نخود آش خاور ميانه اند، سريع موشي در ديگ انداختند و به اسرائيل گفتند:«ما هم شريکيم».

نمونه اول: در آن اوضاع پر تنش، يک روز در يک حمله انتحاري، به مقر نظاميان فرانسوي، ده ها تن از آنان کشته شدند.

نمونه دوم: روز ديگر در يک حمله مشابه دويست و شصت نفر از نظاميان آمريکايي به دوستان فرانسوي شان پيوستند. شبانه، ريگان رئيس جمهور وقت آمريکا را از خواب بيدار کردند و خبر حمله را دادند و او دستور داد، نيروهاي آمريکايي، بي سر و صدا، از لبنان خارج شوند و اين خروج در آن شرايط براي آمريکا خيلي شرم آور بود. (مراجعه کنيد به خاطرات ريگان)

نمونه سوم: آمريکا در پي شکست هاي خود در لبنان مخصوصا، انفجار فوق الذکر، يکي از بهترين و با سابقه ترين مديران سازمانCIA را به لبنان اعزام کرد. او "ويليام باکلي" از افراد ارشد سازمان بود و از کانديداهاي رياست سازمان به شمار مي رفت.
ويليام با پوشش جعلي "استاد دانشگاه آمريکايي بيروت" به لبنان آمد. اودر واقع رئيس ايستگاه CIA در بيروت بود که ساير ايستگاه هاي خاور ميانه از آنجا، رهبري مي شدند.دو هفته بعد از ورود به بيروت، باکلي دزديده شد. او در حالي که کيفي پر از اسناد محرمانه در دست داشت و در پياده رو، به آرامي راه مي رفت ربوده شد. چرا که اصلاً گمان نمي کرد، در اين کشور بحران زده، کسي به او توجه کند، چه رسد به اين که او را شناسايي کنند و بربايند.
با کلي به همراه اسناد محرمانه دزديده شد و آمريکا براي آزادي او هر چه تلاش کرد راه به جايي نبرد. دست آخر وارد معامله با گروگان گيراني شد که به گفته منابع آمريکايي، "شيعه و از طرفداران ايران" بودند، و در نهايت هم نه به باکلي دست يافت و نه رخنه ناشي از لو رفتن اسناد را توانست ترميم کند.
داستان باکلي همان قدر که لقمه گلوگيري براي آمريکا بود، زير زبان گروگان گيران مزه داد. همانان که هويتشان معلوم نبود، اما مي شد فهميد که تهران نفوذ معنوي بر آنان دارد. گروگان هاي زيادي در لبنان ربوده شدند. لبنان هر روز شاهد رويداد و تحول تازه اي بود، علي رغم حمله اسرائيل و فشار غرب، اوضاع به سود آنان پيش نمي رفت، مخصوصاً مسئله گروگان ها درافکار عمومي غرب، بشدت وضعيت دولت هاي غربي را متزلزل کرده بود، بايد بگونه اي مسئله حل مي شد و گروگان ها آزاد مي شدند و همين نکته ظريفي بود که، منشاً شکست هاي بعدي شد. نمونه هاي بعدي جالب ترند.

نمونه چهارم: از طرف کليساي «کانتربري» انگلستان، نماينده اي به لبنان اعزام شد تا بين گروه هاي لبناني و غرب واسطه شود و در اقدامي انسان دوستانه، وسيله آزادي گروگان ها را فراهم کند. کشيش «تري ويت» قرار بود، واسطه اين عمل انسان دوستانه باشد. او با تبليغات فراوان رسانه هاي غربي، به منطقه اعزام شد، چشم ها به سوي او دوخته شده بود. قرار بود او با گروگان ها ديدار کند و انجيلي را به ربايندگان، اهدا کند. تري ويت هم اما... بازداشت شد، ونام او نيز به فهرست گروگان ها اضافه شد! چون ربايندگان با هوش، هويت او را شناسايي کرده وفهميدند او يک عنصر اطلاعاتي کار کشته است. طنز شيرين ماجرا اين بود که مدرک جرم، همان انجيل بود! چرا که لابلاي صفحات آن، فرستنده ريزي کار گذاشته شده بود، تا مکان گروگان ها را براي نيروهاي ويژه آمريکا مشخص كند، تا آنها بتوانند در يک اقدام سريع، با قتل عام ربايندگان، گروگان ها را آزاد کنند. تري وايت تا سال ها تاوان اين حماقت خود را پس داد (هنگامي که در سال 1368 دولت هاشمي رفسنجاني برسر کار آمد يک بسته (Box) حاوي امتيازات شيريني به غرب داد، که آزادي اين کشيش جاسوس در آن گنجانده شده بود)

نمونه پنجم: فرانسوي ها نيز در باتلاق لبنان گرفتار بودند، لبنان و سوريه، بطور سنتي در منطقه تحت نفوذ آنان بود، ولي آنها علاوه بر ضربه انفجار سال 1982 آرام آرام نفوذ خود را نيز از دست داده بودند. اختلاف و رقابت انتخاباتي بين شهردار وقت پاريس ( ژاک شيراک ) با رئيس جمهور به شدت متمايل به اسرائيل (فرانسو ميتران)، به اوج خود رسيده بود که يکي از محورهاي آن چگونگي برخورد با ايران بود. از طرفي ايران از بابت مطالبات خود که از قبل ازانقلاب باقي مانده بود نيز شکاياتي از فرانسويان داشت که مورد بي توجهي آنان واقع مي شد. آنان قرار بود در «دار خوين» واقع در خوزستان، يک نيروگاه هسته اي بسازند، پول آن را نيز در قالب يك فقره وام دريافت کرده بودند، ولي حاضر به ادامه همکاري نبودند و وام يک ميليارد دلاري را هم پس نمي دادند. در نهايت مسئله به شکل ساده اي حل شد: افرادي مجهول الهويه، چند فرانسوي را درلبنان گروگان گرفتند، فرانسه هم بلافاصله پول ايران را پرداخت، ولي در دو قسط: سيصد ميليون دلار را ابتدا پرداخت، گروگان ها آزاد شدند و سپس بقيه مبلغ را نيز پرداخت کرد! اين دريافت در اوج جنگ ايران و عراق بود که ايران از هر نظر در تحريم بود، و نفت (اگر هم صادر مي شد) حتي هزينه صادرات خود را تکافو نمي کرد. تمام جهان جمع شده بود تا هيچ کمکي به ايران ستمديده، نرسد. همان شب «بي.بي.سي» با عصبانيت گفت: ايران تشنه دلار، يک ميليارد دلار از فرانسويان گرفت.

نمونه ششم: امام خميني رحلت کرده و جانشين ايشان انتخاب شده بود، جو تبليغي و خبري جهان، مشغول و معطوف اين خبر بود. اسرائيل از اين وضعيت استفاده کرد و در جنوب لبنان امام جماعت شيعه روستاي جبشيت، «شيخ عبدالکريم» را ربود، چند روز بعد نيز شبانه و با هلي کوپتر، «مصطفي ديراني»، رهبر يك گروه شيعه بنام «مقاومت مومنه» را ربودند. در مقابل، بعضي از گروه هاي لبناني در اولتيماتومي خواستار آزادي آنها شدند، و وقتي جواب مثبت نشنيدند، يکي از گروگان هايي راكه از قبل در اختيار داشتند اعدام کردند: «سرهنگ ويليام هيگينز» آمريکايي! يک افسر ارشد اطلاعاتي وزارت جنگ آمريکا!
نتيجه اين بازي را مي دانيد؟ درست حدس زده ايد: ديگر نه اسرائيل جرات كرد کسي از شيعيان را بدزدد و نه آمريکا جراٌت کرد از چنين اقدامات اسرائيل حمايت لجستيکي و تبليغاتي کند.
تعامل جالبي است با دنيايي که قانون جنگل به آن حکم مي کند: هر که قوي تر پيروزتر. پس چرا ما پيروز نباشيم؟ و از گروههاي مجهول الهويه لبناني نياموزيم؟

نمونه هفتم:شايد بگوييد:«اسرائيل در زمستان 1371 (1993) در جاده اي که از جنوب لبنان به بيروت منتهي مي شد، سيد عباس موسوي دبير کل حزب الله لبنان را ترور کرد. پس اين معادله صحيح نيست و جلوي زور مداري آنان را نگرفت.»
مي دانيد لبناني ها در جواب چه مي گويند؟ پس بشنويد: اولاً در اين ترور، موسوي که به همراه زن وفرزند خردسالش در داخل ماشين نشسته بود توسط هلي کوپتر اسرائيل با موشک هدف قرار گرفت و اين يعني همان قانون جنگل.اين عمليات هيچ نقطه درخشان نظامي ندارد که غرب بدان افتخار کند. ثانياً: پس از اين ترور و درفاصله زماني کوتاهي سفارت اسرائيل در آرژانتين، منفجر شد و دهها اسرائيلي کشته شدند. ثالثاً: بعد از مدت کوتاهي مقر انجمن صهيونيست هاي آرژانتين (که مهمترين مقر سياسي يهوديان صهيونيست در آمريکاي لاتين بود) در حالي منفجر شد که به خاطر جلسه مهمي سران يهودي طرفدار اسرائيل همگي درآنجا جمع شده بودند و نزديک صد نفر کشته شدند. و در آخر اين که در آنکارا نيز افراد نامعلومي، رئيس بخش خاورميانه اي موساد (سازمان جاسوسي اسرائيل) را ترور کردند!اين ترور به قدري براي اسرائيل دردناک و ناراحت کننده بود که تا به امروز در مورد آن از هر نوع توضيح يا صحبتي خودداري مي کند. فقط در روزهاي پس از ترور، مطبوعات منطقه نوشتند: « يکي از ماٌموران اطلاعاتي اسرائيل، که به علت ماٌموريت مهمي در ترکيه اقامت داشت، ورئيس بخش خاور ميانه اي موساد نيز بود، ترور شد. » همين!

نمونه هشتم: در زمان جنگ ايران وعراق، هنگامي که عراق نتوانست بر ايران پيروز شود وشکست هاي سنگيني را تحمل کرد، چاره را در اين ديد که جنگ را به خليج فارس اين شاهرگ انرژي جهان، بکشاند. تا بلکه جهان، علني تر به جنگ با ايران بيايد. کويت نيز بر نفتکش هاي خود پرچم آمريکا را نصب کرد تا رسماً با اسکورت ناوگان پنجم آمريکا، تردد کنند. اولين کشتي کويتي، به سوي آب هاي کويت حرکت کرد. قبل از ورود به خليج فارس، جريان تبليغاتي ايجاد شد و ده ها خبرنگاري که به همراه کشتي ها بودند، گزارشات مهّيجي از حرکت کاروان مي دادند، خاصّه که مسير کشتي ها تعمداً طوري انتخاب شده بود که از نزديک سواحل ايران واز حريم آب هاي سرزميني اين کشور، عبور کنند. وقتي از چند نقطه مهم عبور کردند جهان بخود مي گفت: ايراني ها چکار مي توانند بکنند؟ در اين بين، ناگهان، ناو آمريکايي بريجتون، به يک مين دريايي 400 کيلويي برخورد کرد، وحفره 10 متري که در بدنه آن ايجاد شد، حرکت کشتي و کاروان را مختل کرد. دولت آمريکا، که آبروي خود را بر باد مي ديد، بلافاصله دستور عقب نشيني داد و سخنگوي وزارت خارجه آمريکا هم گفت: مسئله خليج فارس و کويت، داخلي است و به ما ربطي ندارد! و بلافاصله موضوع روز رسانه اي جهان عوض شد تا بيشتر از اين، ذهن ها متوجه شکست يانکي ها نشود!

نمونه نهم: ولي يک بار ديگر و با فاصله زماني کوتاهي، يک درگيري نظامي بين آمريکا و ايران ايجاد شد، آمريکايي ها کشتي تجاري «ايران اجر» را مورد هدف قرار دادند و نيروهاي مصمم ايراني، تحت فرماندهي يك جوان 24 ساله بنام «نادر مهدوي» در درگيري با آمريکايي ها، يک هلي کوپتر «آپاچي» را با موشک آمريکايي «استينگر» مورد هدف قرار داده و سرنگون کردند. کارشناسان نظامي جهان با تعجب، داستان درگيري را مرور مي کردند، اين که ايرانيان آپاچي (سنبل تکنولوژي آمريکايي) را به پايين کشيده بودند، يک مسئله بود و اين که آنها موشک استينگر را از کجا تهيه کرده بودند مسئله ديگر و مهم تر. آمريکا مطمئن بود که استينگر (پيچيده ترين وکاملترين موشک ضدهوايي قابل حمل بر روي شانه) را، به ايرانيان نفروخته و فقط به بعضي از مجاهدين افغاني داده است تا با آن هلي کوپترهاي شوروي را در افغانستان از آسمان فرو آورند. پس اين موشک ها در دست ايران چه مي کند؟
و از همه اين ها مهمتر آن که اين جوانان کم سن و سال، که در خشکي با عراق، درگير جنگ اند، در چه زماني جنگ در دريا را آموخته و خود را براي فرماندهي جنگ هاي دريايي آماده کرده اند که اينک با آمريکا اين چنين سرسختانه، درگير مي شوند؟

نمونه يازدهم: در اين بين، آمريکا احساس کرده بود خليج فارس در حال تبديل به باتلاق است. باتلاقي شبيه آنچه شوروي در افغانستان، با آن مواجه بود. آمريکايي ها در اين باتلاق نه راه پس داشتند نه راه پيش که با معضل جديدي مواجه شد. ناو U.S.S.STARK (يو.اس.اس استارک) که مخصوص جنگ هاي الکترونيکي، شنود، وجاسوسي مخابراتي بود، توسط يک فروند هواپيماي ميگ عراق، مورد اصابت قرار گرفت، و 37 نفر از پرسنل زبده ارتش آمريکا کشته شدند. عراقي ها همان روز از آمريکايي ها عذرخواهي کرده و دولت ايالات متحده اعلام کرد: اين قضيه تمام شده تلقي مي شود.
چرا عراق در اوج نياز به آمريکا در خليج چنين کاري کرد؟
بار ديگر کارشناسان نظامي و سياسي، انگشت حيرت به دهان گرفتند. آنان معتقد بودند که ايرانيان با استفاده از شگرد هاي جنگ الکترونيک، ميگ عراقي را منحرف کرده و او را به سوي هدفي که خود مي خواستند راهنمايي کردند! و بدين گونه بود که خلبان نگون بخت عراقي، وقتي به پايگاه بازگشت و متوجه شد که يک ناو آمريکايي را نابود کرده از تعجب و ترس، داشت ديوانه مي شد. کسي چه مي داند شايد از ترس مجازاتي که صدام براي او در نظر گرفته بود نمي خواست زنده بماند. براستي ايرانيان چگونه توانستند بر ميگ (سمبل تکنولوژي روسي) و ناو استارک (سمبل تکنولوژي آمريکا) فايق آيند؟ در نمونه هاي فوق و بسياري نمونه هاي مشابه، آمريکايي ها شکست هاي کودکانه اي خوردند و هيچ گاه نتوانستند حتي از جان پرسنل نظامي خود حفاظت کنند. در حالي که در آن سال ها در شرايط تبليغاتي مناسبي هم به سر مي بردند و خود را منجي جهان در مقابل غول کمونيسم، نشان مي دادند، ومخصوصاً در جهان عرب افکار عمومي، مثل امروز با آمريکاييان، سر جنگ وداعيه خصومت نداشت. امروزه شما هر جا مي رويد علاوه بر ضعف نظامي، ضعف تبليغاتي آمريکا هم مشهود است، پس چرا بايد از آمريکا ترسيد ومنشاء اين ترس کجاست؟ جهان پيش از آنکه به «فرانکي» و «سيلوستر استالونه» و «آرنولد» نگاه کند به حقيقت فرهنگ آمريکا مي نگرد و «ترس از مرگ» را که در وجود همه آمريکاييان شديد است، مورد توجه قرار مي دهد. آنان بشدت از مرگ مي ترسند و بدترين صحنه برايشان، بازگشت تابوتي پيچيده در پرچم آمريکاست. آنان نمي توانند اين تابوت را ببينند و اين دقيقاً نقطه ضعف آنهاست.
جهان پيش از آنکه به «فرانکي» و «سيلوستر استالونه» و «آرنولد» ايمان آورده باشد. به نادر مهدوي چشم دوخته است و به نادرهايي که در ايران بسيار زيادند. پس خدا کند آمريکا به ايران حمله کند... اما حمله نمي کند. مي دانم.

http://www.nosazi.ir/comments.asp?id=1655

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 19:15  توسط وحید چکشی  | 

در روزهاي اخير هرگاه بحث انتخابات مجلس خبرگان مطرح مي شود مي شنويم كه مي گويند: «آقاي محمد تقي مصباح يزدي در انتخابات، مستقلاً و با كانديداهاي همفكر خود، شركت مي كند.» بعد اين خبر تكذيب شده و يا حول اين محور مصاحبه و... تنظيم شده و مانور داده مي شود. ميانه روهاي متمايل به غرب كه از اسم مصباح تنفر دارند و مصباح چهره خوشايندشان نيست طبعاً راضي به حضور او نيستند. محافظه كاران نيز عليرغم آنكه با مصباح در يك جبهه اند، ولي هيچ سيگنالي نفرستاده اند كه بيانگر رضايت از او باشد. حتي در جريان انتخابات رياست جمهوري سال 84 نيز عملاً با مصباح در تقابل قرار گرفتند. چرا كه برخي از آنان از رفسنجاني حمايت كرده و برخي ديگر نيز سنگ ساير كانديداهاي موسوم به «اصولگرا» را به سينه زدند و هيچكدام با مصباح هم نوا نشدند و او تنها ماند. ولي مصباح كه در 40 ساله اخير به اين تنهايي ها و انزواها و... عادت كرده، خم به آبرو نياورد و زيركانه وارد كارزاري شد كه در آن پيش از آنكه پيروزي محمود احمدي نژاد را بجويد، شكست دوست ديرين خود، رفسنجاني را آرزو مي كرد؛ آرزويي كه ريشه در اواخر دهه 40 داشت، زماني كه هاشمي رفسنجاني تصميم به حمايت از سازمان مجاهدين خلق گرفت، و راه اين دو رفيق از هم جدا شد. مصباح، ورود به چنين معادلاتي را نمي پذيرفت ولي هاشمي ورود به مبارزات مسلحانه را ابزار مهمي عليه پهلوي مي دانست و با سران سازمان، مرتبط و حتي دوست بود. تا جايي كه وقتي در زندان براي اعدام رضايي، عنصر شاخص مجاهدين خلق، مجلس سوگواري از طرف زندانيان برگزار شد، رفسنجاني سخنران آن مجلس بود. حتي يک بار به قم رفت و از طريق آيت الله علي قدوسي، خواستار ديدار با مصباح شد. قدوسي همان روز مصباح را ديد و گفت: آقاي رفسنجاني در قم است و مي خواهد به ديدن شما بيايد. مصباح گفت: بفرمايند. رفسنجاني صبح جمعه براي صرف صبحانه به منزل مصباح رفت. مدت زيادي با او بحث کرد تا او را قانع کند که در دفاع از مجاهدين خلق فعاليتي کند، يا اعلاميه اي امضاء کند. مصباح اما نپذيرفت و گفت: «من اين جمع را نمي شناسم و طبعا له يا عليه آنان اقدامي نمي کنم.» اين جواب براي هاشمي رفسنجاني، بسيار سنگين بود ولي او به احترام نفر سوم جمع – که سکوت کرده بود – هيچ نگفت. نمي دانم شايد از «نفر سوم» هم گله مند بود که چرا با مصباح به جدال بر نمي خيزد. نفر سوم آيه الله سيد علي خامنه اي بود. ( اين ملاقات همان بود که در سال 84 آقاي کروبي، در مصاحبه با شرق، به گونه ديگري آنرا نقل و تحريف کرد).
به دهۀ 50 برگرديم: وقتي در ارديبهشت 54 اعلاميه تقي شهرام منتشر شد و همگان فهميدند كه سازمان، مواضع خود را تغيير داده و ماركسيست شده است، رفسنجاني متوجه شد كه وحيد افراخته و بهرام آرام و ساير دوستان او از ابتدا قابل اعتماد نبوده اند و از همين رو به نجف شتافت تا پس از زيارت حرم ،به ديدن رهبر و استاد تبعيدي اش بشتابد و بگويد: «اماما! چه خوب شد كه شما حرف ما را گوش نداديد و از سازمان حمايت نكرديد. اگر حمايت كرده بوديد، الان كه اين ها مواضع خود را اعلام كرده اند، براي نهضت ما خيلي بد مي شد.»
اين ضربه اما باعث نشد كه هاشمي رفسنجاني با دوست قديم قم، به اتفاق نظر برسد. دو شيخ: هر دو از كوير ايران، و هر دو همسن: متولدين 1313، همچنان رفاقت را با چاشني گله وشكايت پيش مي برند.
آنان هر كدام راه خود را مي رفتند: رفسنجاني به اروپا رفت تا اختلافات بين «قطب زاده» و «بني صدر» (در اروپا) و دكتر يزدي(در آمريكا) و جلال الدين فارسي (در لبنان) را حل كند; نوزده ايالت از ايالت هاي آمريکا را به همراه برادرش محمد (که در آمريکا ساکن بود) بگردد، و پس از بازگشت، بنابر اعترافات بعضي از اعضاي مجاهدين خلق، به جرم حمايت از سازمان محکوم شده و به زندان بيفتد و تا آخر عمر حكومت پهلوي در زندان باقي بماند.تا همسر صبورش «عفت مرعشي» دختر آيت الله اخوان مرعشي، تربيت فرزندانشان: محسن، فاطمه، فائزه، مهدي و ياسر رابه عهده گيرد و سوار بر ماشين آخرين مدل اتوماتيك خود، وارث مشكلات و همچنين ثروت همسر مبارزش باشد ثروتي ناچيز: «سهامي در باغ رفاه كرج» و همچنين شركت ساختماني «دژ ساز» كه شوهرش از دهه 40 تاسيس كرده بود و پاساژ خيابان سعدي و مختصري هم در اين طرف و آن طرف كه يا مصروف مبارزه با رژيم مي شد و يا صرف اداره خانواده ساكن در منزل بزرگ «دزاشيب شميران»،در ديگر سو، مصباح نيز مشغول تربيت طلايي بود كه بعد ها وقتي انقلاب پيروز مي شود، برخي به دستگاه هاي قضايي و امنيتي اطلاعاتي رفتند و برخي نيز براي او باقي ماندند تا، در قم كار را ادامه دهند،در اين سال ها مصباح بنياد باقرالعلوم را بنا مي نهد و جمعي از شاگردان زبده خود را به اروپا و آمريكاي شمالي مي فرستد. تا در ضمن تدريس، درس هم بخوانند و دانش آموخته غرب شوند، جمعي را نيز مامور تاسيس و اداره جامعه الزهرا - مهمترين حوزه علميه خانم ها - مي كند،كه تاكنون هزاران زن ايراني و خارجي از آن فارغ التحصيل شده و خود پرچم داران يك جريان محسوب مي شوند. مصباح در سال 74 با ادغام دو دوره «در راه حق» و «بنياد باقر العلوم»، موسسه امام خميني را ايجاد مي كند. موسسه اي با دوره هاي علمي سخت، داراي استوديو هاي ضبط مجهز، پيشتاز در استفاده از اينترنت و ابزارهاي جديد و با مدرك رسمي كه به طلاب مي دهد. جايي آرماني براي طلاب حوزه ها و براي دانشمندان دانشگاههاي غربي. ويترين جمهوري اسلامي. همين است كه هرگاه انديشمندان و متفكران غربي به ايران مي روند حتماً به مصباح هم سري مي زنند، و همين سر زدن مايه تعجب و تحير آنان مي شود: مصباح ايستاده در بين شاگرداني در رشته هاي مختلف علوم انساني، و همه ملبس به لباس روحاني، كه او را همچون ژنرالي در بين سربازانش، در ميان گرفته اند.

بعد ازپيروزي انقلاب مصباح بر خلاف خيلي از دوستان خود، مشاغل حكومتي را نپذيرفت و همچنان شاگردتربيت كرد. تا بدينجا رسيد كه منظم ترين و شلوغ ترين حلقه درسي دوره معاصر ما متعلق به اوست. ولي نه مثل حلقه هاي درسي سنتي حوزه ها. نه! او همه را بر سر درس خود نمي نشاند. بلكه محيطي فراهم كرده كه شاگردانش دروس مختلفي بخوانند و در كنار رسيدن به مقام اجتهاد، با علوم گوناگوني، همچون اقتصاد، روانشناسي، جامعه شناسي، فلسفه غرب و... آشنا شوند. ولي جو بگونه اي است كه همگي خود را شاگرد و مريد او مي دانند. اينان آرام آرام خود تبديل به اساتيد حوزه شده اند و نامي در كرده اند.

امروزه شاگردان مصباح در كنار كار با او، سطح و خارج تدريس مي كنند، و با استقبال طلاب و دانشجويان جوان رو به رو هستند، چرا كه معمولاً: خوش برخورد، منظم، مسلط به دروس و آشنا به جهان امروزند. بعضي از آنها به هنگام خداحافظي آدرس ايميل(E-mail) خود را به شما مي دهند و اگر در اروپا و آمريكا ساكن باشيد حتماً با شما يادي از خاطرات ساليان سكونتشان در آنجا مي كنند.
دكتر مرتضي تهراني امام جمعه سابق نيويورك سيتي، دكتر بي ريا امام جمعه و روحاني سابق ايالت تگزاس، فياضي(كه صاحب سبك در فلسفه است)، مير سپاه، سيد محمد غروي(كه در سالهاي اخير به عضويت «جامعه مدرسين» پذيرفته شد)، محسن غرويان(كه مصاحبه اش با روزنامه شرق، موجبات نارضايتي قم را فراهم كرد و از طرفي حرفهايش در باب جمهوريت، قم را خوشحال نمود) طباطبائي(كه مدير مشهورترين حوزه علميه زنان است)، سيد هادي رفيعي(كه به علت كارهاي علمي و فقهي، چهره سنتي جمع و مطلوب سالخوردگان و آيه الله هاي با نفوذ قم است) و بالاخره فرد دوست داشتني اين جمع: مؤيدي كرمانشاهي(كه در بين طلاب جوان، «چهره اخلاقي و تربيتي» او ، «تسلط علمي – ادبي» اش را از نظر ها پنهان داشته است) و ده ها تن ديگر كه امروزه حتي در مراكز حكومتي يا دانشگاهي نيز حضور دارند، همگي، عليرغم آنكه از اساتيد حوزه اند اما وقتي كه در نزد آنان، نامي از مصباح مي بري، با احترام، و با اعجاب، از او ياد مي كنند، تو گويي مصباح پديده اي است.
نمي دانم آيا پديده به ميدان مي آيد؟ راستي چرا نسل جوان ايران فقط بايد تيپ مشخصي از روحانيون را در مصدر كار ببيند؟ و چرا بايد فقط عكسي از دو جناح راست و چپ در قاب ذهن آنان باشد؟ حال كه رئيس دولتي انتخاب شده كه خارج از محدوده هزار فاميل بوده، چرا نبايد چهره هاي روحاني جديدي به چشم آيند، چهره هايي كه سواد حوزوي را (كه جناح چپ از آن بي بهره اند) با تسلط بر علوم و مباحث و چالش هاي فكري روز آمد (كه معمولاً جناح راست فاقد آن است) جمع كرده باشد؟ اين سوالي است كه امروزه در ذهن بيشتر شهروندان ايراني هست. آنان از طرفي به خداوند و آموزه هاي ديني باور دارند، و سمبل هاي مذهبي را پاس مي دارند، ولي از طرفي مايل نيستند، براي هميشه سياستمدار كهنه كار: رفسنجاني، يا واعظ سابق: ناطق نوري، يا مثلا ليسانس فلسفه: محمد خاتمي را ، پيش رو داشته باشند.

به مصباح برگرديم، نمي دانم آيا پديده همت مي كند تا 82 نفر از شاگردان و استادان موسسه اش را رديف كند و ليستي براي مجلس خبرگان، در سراسر كشور بدهد يا نه؟ امروز در ايران، بعضي مي گويند: «خدا كند. او مي تواند. چرا كه در موارد بسياري، بر خلاف جريان آب شنا كرده است.» و عده اي ديگر ابرو در هم مي كشند و مي گويند: «خدا نكند، حرفش را هم نزنيد.»
در قم، كسي برايم گفت: زماني، در اوايل دولت رفسنجاني اجلاس خبرگان براي اولين بار در قم (مدرسه دار الشفاء) برگزار مي شد. براي اين جلسه كه هميشه در تهران برگزار مي شد، تعدادي ماشين بنز، همگي به رنگ سفيد و نو با پلاك يكي از ارگانهاي جمهوري اسلامي وارد قم شده بودند تا در چند روز اجلاس در خدمت نمايندگان خبرگان باشند. پس از جلسه اول، قرار شد، به عنوان تنفس، همگي به بازديد دانشگاه علوم پزشكي فاطميه قم بروند. بنز ها جلوي چشمان مردم قم به رديف در جلوي مدرسه فيضيه و دارالشفاء كه زماني سنبل زهد و دوري از دنيا بوده، ايستادند و مهمانان، سوار آنها شده و رفتند. در اين بين يك روحاني، آرام، بالاي پله ها ايستاده بود و اين صحنه را تماشا مي كرد و تبسمي تلخ بر لب داشت. وقتي نوبت او شد سوار نشد و مثل هميشه به سوي ماشين پيكاني رفت، كه راننده اش منتظر او بود. آن روحاني، محمد تقي مصباح بود.
و اين يعني پديده!

منبع: www.nosazi.ir

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 19:11  توسط وحید چکشی  |