پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصير من است اين
و خودم مي دانم
كه نكردم فكري،
كه تأمّل ننمودم روزي،
ساعتي يا آني
كه چه سان مي گذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي،بفراغت،به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند:كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن؟
نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادي ديدن؟
همچو مرغي آزاد هر زمان بال گشادن؟
سر هر بام كه شد خوابيدن؟
من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت:زندگي چيست،چرا مي آييم………؟
بعد از چند صباح به چه سان بايد رفت؟
به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدم هيچ،هيچكس نيز به من هيچ نگفت.

