
*حاج خانم لطفا خودتان را معرفي بفرماييد.
-كبري افشردي بهروز هستم فرزند محمد علي، اصالتا اهل تبريز هستيم. خودم هم تهران متولد شدم.
*شغل پدرتان چه بود؟
-ايشان نجار بودند و در حياط خانهمان يك كارگاهي داشتند كه روزها مجاني كار ميكردند.
*چند تا خواهر و برادر بوديد؟
-من تنها يك خواهر تني داشتم. البته دو تا بچه بعدا دنيا آمدند ولي فوت كردند.
*درس خواندهايد؟
-وقتي بچه بودم، پدرم عقيده داشت كه دختر نبايد به مدرسه برود و درس خواندن را عامل انحراف دخترها ميدانست به همين دليل از درس خواندن من جلوگيري كرد. ولي من خيلي به اين موضوع علاقه داشتم. البته در سن شش سالگي رفتم مكتب و قرآن را ياد گرفتم ولي سال بعد پدرم خودش قرآن را بصورت تكميلي به من آموزش دادند. بعدها وقتي آمدم تهران و يادم هست كه غلامحسين را هم داشتم، رفتم «اكابر» شوهرم اول راضي نميشد ولي موافقتش را جلب كردم.
*چرا ادامه نداديد؟
-وقتي فرزند سوم به دنيا آمد. اوضاع مالي هم خوب نبود. به همين دليل نتوانستم ادامه بدهم. شايد باور كردني نباشد ولي هر سال موقع بازگشايي مدارس وقتي بچهها را ميديدم كه به مدرسه ميروند، گريه ميكردم كه چرا من از نعمت تحصيل محروم بودم؛ آن موقع 25 سال داشتم.
*چه سالي ازدواج كرديد؟
-سال 1329 وقتي 18 سال داشتم ازدواج كردم. حاج آقا پسر دايي مادرم بود. البته من تا روز ازدواج ايشان را نديده بودم. او هم همينطور و اين از سنتهاي قديم بود كه معمولا پدر، دختر را شوهر ميداد و خود دخترها در انتخاب شوهرشان نقشي نداشتند، اول هم پدرم مخالف بودند ولي بعدا راضي شدند.
*شغل حاج آقا چه بود؟
-كفاش بود ولي بعدا شدند كارمند وزارت راه.
*اين تغيير شغل به چه دليل بود؟
-حاج آقا از بيماري سل رنج ميبردند. چند ماه هم در بيمارستان بستري بودند. بعد از آن دكتر، كارگري را براي ايشان ممنوع كردند. به همين خاطر رفتند در اداره مشغول به كار شدند.
*مهريهتان چقدر بود؟
-1000 تومان.
*حاج آقا از خودشان خانه داشتند؟
-ابتدا منزل برادرشان بوديم. بعد از آن 12 سال در منزلي كه متعلق به اداره بود زندگي كرديم تا توانستيم منزلي در ميدان خراسان تهيه كنيم.

