عشق و پاکی آخرین حرفیست که می زنی ...و وفا...می روی...
و انگار هیچ وقت باز نمی گردی...
سکوت...سکوت می کنی...رفتنت دشوار شده...
برای من...برای تو...
و آمدنت...گویی دشوار تر از همیشه...
حرفی ندارم انگار...
تو هم نداری انگار...
نه...آن قدر داریم...آن قدر حرف هست که در جمله های بی سر انجاممان
نمی گنجد...
سکوت کن خواب من...سکوت کن رویای من...
می نشینی...ساز تو به دست...
ساز من شکست...
و خدا می داند...و فقط خدا می داند...که چه قدر تو را از خدا خواستم...
سکوت...تو تنها کسی که زبان سکوتم را و سکوت زبانم را می فهمی...
برو...اگر می خواهی برو...
و ایمان بیاور که تا خم کوچه را نگذشته ای اشک هایم را حبس خواهم کرد...
و ضجه هایی که شاید به خیابان هم برسد...
تر جیح می دم آخر این جملات چیزی نگم خیلی قشنگ بود از وبلاگ یکی کش رفتم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 2:7  توسط وحید چکشی
|

