احمد! پاشو بیا ...

:: شهيد حاج احمد كاظمى.
گفتم «تو را خدا، تو را به جان هر كس دوست دارى! هر جوى هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف!» گفت «پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایى، اگر بتوانى بیایى، دیگر براى همیشه پیش هم هستیم.» گفتم «این جا، با این آتش، من نمىتوانم. تو لااقل...» گفت «اگر بدانى این جا چه جاى خوبى شده. احمد. پاشو بیا. بچهها این جا خیلى تنها هستند.»
صداش هنوز توى گوشمست، كه مىگفت «پاشو بیا، احمد!»
باز مثل خیبر با هم بودیم. همه چیزمان مشترك بود. هدفهایى كه برامان در نظر گرفته بودند در كمترین زمان تصرف شد. ما هم تثبیتش كردیم. تا این كه رسیدیم به مرحلهى عبور از دجله و ادامهى عملیات در آن طرف دجله، روى جادهى بصره - العماره.
ساعت هشت صبح بود. صداى درگیرى یگانهاى شمالى به گوشمان مىرسید. به ما ابلاغ كردند از دجله رد شویم. مهدى و بچههاى لشكرش در محلى بودند به اسم كیسهیى. با من تماس گرفت. رفتم پیشش. با هم برنامه ریزى كردیم كه كجا باشیم و چطور عمل كنیم.
ماموریت مهدى این بود كه برود آن طرف مستقر شود و شد. من در رفت و آمد بودم. نماز ظهرم را پیش مهدى، روى دژ و در چالهى یك بمب، كنار جادهى اتوبان بصره - العماره خواندم، جایى كه مهدى بىسیم و تمام زندگىاش را برده بود آن جا و عملیات را از همان جا فرماندهى مىكرد.
ناهار را همان جا خوردم. تا عصر پیشش ماندم. برترى نظامى با ما بود. هنوز فشار زیادى از طرف عراق نبود. از طرفى گزارش دادند عراق دارد از سمت بصره نیرو مىآورد كه آن جبهه را تقویت كند. هوا غبارآلود بود. تانكهاشان داشتند خودشان را مىرساندند به خط براى تك به منطقهیى كه مهدى تصرف كرده بود.
از قرارگاه تماس گرفتند گفتند سریع برویم براى جلسه. به مهدى گفتم، گفت «بااین وضع نه، من نیایم بهترست».
راست مىگفت. نمىشد بیاید. نیروهاش آن جا بودند. باید مىایستاد مىگفت چى كار كنند. همان لحظه یك گروه را فرستاد بروند روى جادهى آسفالت تا بروند پلى را منهدم كنند كه عراقىها قرار بود از آن بگذرند. نیروها جلوتر از مهدى بودند و برترى با ما بود. اگر آن پل منفجر مىشد و راه بسته، هیچ نیرویى نمىتوانست از آن سمت بیاید. هر كدام شان هم كه مىماندند این طرف، با وجود هور در دو طرف، مجبور مىشد بیاید طرف ما و یا تسلیم بشود یا هلاك.
از مهدى خداحافظى كردم. پیاده آمدم تا ساحل. سوار قایق شدم. در راه مرتب با مهدى تماس گرفتم فهمیدم نیروهایى كه رفتهاند براى انهدام پل شهید شدهاند و قرارست چند نفر بیایند این ور پل و مواد منفجره ببرند... كه خودش یك پروژهى چند ساعته بود. آنها هم حتى شهید شدند.
یك نگرانى بزرگ توى دلم ریشه دواند. جلسه ساعت پنج و شش عصر تمام شد. مىخواستم برگردم. بى سیم چى مهدى تماس گرفت گفت مهدى با من كار دارد.
گفتم «وصلش كن!»
مهدى گفت «فشار زیاد شده. خودت را برسان!»
سریع رفتم آن طرف دجله دیدم عراقىها دور تا دور مهدى را محاصره كردهاند. نیروهاى خرازى هم نتوانسته بودند كارى كنند و رانده شده بودند عقب. خیلى از بچهها شهید شده بودند. عراقىها لحظه به لحظه بیشتر مىشدند. مواضع خودشان را پس مىگرفتند. تانكهاى زیادى را آن جا پیاده كرده بودند. آتش تیر مستقیمشان یا آتش دیوانهى خمپارهها، هیچ با آن آتش سبك اولیهشان قابل قیاس نبود. قرار شد من برگردم بروم آن طرف دجله گزارش بدهم، سر و سامانى هم به كارها و تا تاریك نشده برگردم بیایم پیش مهدى.


