تبليغاتX
نوسازی

نوسازی

مذهبی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی

عکس کربلا

بداند عالم امکان حسین جان من است

به آیه آیه قرآن حسین جان من است

به آه فاطمه و عشق بازی زینب

قسم به ذکر حسین جان حسین جان من است

میان مملکت عشق در کتاب جنون

نوشته خون شهیدان حسین جان من است

نه جبرئیل و ملائک که از سرادق عرش

بگفت حضرت یزدان حسین جان من است

در احتزارم اگر بر سرم نیاید او

نمی دهم به کسی جان حسین جان من است

نکیر و منکر اگر سر به سینه ام بنهند

بخواند این دل سوزان حسین جان من است

به آن امیر که صاحب عزای ایران است

قسم به شاه خراسان حسین شاه من است

به بوسه گاه نسیم از گلوی نیزه سوار

قسم به موی پریشان حسین جان من است

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:1  توسط وحید چکشی  | 

یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم
از سر خویش گذر کرده سوی یار شدم

آرزوی خم گیسوی تو خم کرد قدم
باز انگشت نمای سر بازار شدم

طرفه روزی که شبش با تو به پایان بردم
از پی حسرت آن مونس خمار شدم

با که گویم که دل از دوری جانان چه کشید
طاقت از دست برون شد که چنین زار شدم

یار در میکده، باید سخن دوست شنید
طوطی باغ چه داند، بر دلدار شدم

آن طرب را که ز بیماری چشمت دیدم
فارغ از کون و مکان گشتم و بیمار شدم

منبع: دیوان حصرت امام خمینی

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 19:6  توسط وحید چکشی  | 

صد بار گفته بودی: سارا پدر ندارد
از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد

سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
برشیشه ها نوشته: سارا پدر ندارد!

هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بابا پریده اما سارا خبر ندارد

بر دفترش نوشتی بابات مرده سارا
او گفت: جمله تو ربطی به پر ندارد

بابای مرده را او بابای مرده خوانده
آخر کلاس اول، زیر و زبر ندارد

بابا رسیده امشب، باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد!!

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 14:0  توسط وحید چکشی  | 

برایت بارها باید بگویم
که در رگ های من جاری شدی چون خون
که از من ساختی بار دگر مجنون
شاید.

از شکوه عشق خانمان سوز
برایت بارها باید
قسم ها یاد کرد؟
برایت بارها باید
سر سجده فرود آورد؟
شاید.

ز دست تو
به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد؟
به دنبال تو
تا خورشید باید رفت؟
به پیش پای تو
شاید
که چون یک مشت خاک بی بها گردم.
برای قلب تو
شاید
خدا گردم.

نمی دانم
که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم
و یا در زیر پاهای تو
بی رحمانه می میرم؟
شاید.

نمی دانم
که بعد از سال های سخت و دشوار
که بعد از روزهای گرم و شیرین
زمان مردنم
زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد؟
و یا این آرزو در نطفه می میرد؟
شاید.

شاعر: مسعود فرد منش

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 16:39  توسط وحید چکشی  | 

شعر«مرد همسایه» تقدیم به تمامی جانبازان عزیز دفاع مقدس

 

مرد همسایه باز در کوچه

سرفه هایش شدید تر می شد

 

رنگ دستش سیاهتر می گشت

رنگ مویش سفید تر می شد

 

چشمهایش به سوی من خندید

خنده ای دردناک و بس جانکاه

 

چشمهایم به سوی او خیره

آرزویم نگاه بود و نگاه

 

سخنی از خودش نگفت اما

چشمهایش پر از حکایت بود

 

برخلاف هر آنچه می گفتند

شیمیایی نبود آیت بود

 

گفتم از چیست سرفه های شدید

گفت: با درد بی دوا ماندم

 

گفتم این درد و آن دوا یعنی؟

خنده ای کرد و گفت: جا ماندم

 

گفتم از جنگ گو و یارانت

گفت: سرتا به پا حلاوت بود

 

گفت: جایی که رفته بودم من

یک قدم راه تا شهادت بود

 

روزی از روزها از آن کوچه

روح پژواک سرفه، کم کم رفت

 

زان سکوت مهیب فهمیدم

یک قدم راه مانده را هم رفت

 

رفت و من عاقبت نفهمیدم

معنی آسمانی صبرش

 

و نفهمیده ام هنوز چرا

«شیمیایی» نوشته بر قبرش

 

محمد عابدی جزی

دانشجوی رشته ی حقوق دانشگاه علامه طباطبایی

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:36  توسط وحید چکشی  | 

بغضی که در گلوی دلم، گیر می کند

امشب مرا دوباره زمین گیر می کند

عکس شهید

مرا به خاطر یک ثانیه قصور

پژمرده و ترک زده و پیر می کند

             ***

حتی کنار ثانیه ها، باور مرا

پای ستون توبه، به زنجیر می کند

             ***

این تک پلاک و سرخی پوتین تو مرا

پیش دلم چه کوچک و تحقیر می کند

             ***

حق من است ماندن و گیر زمین شدن

اینک «اسیری» است که دیگر می کند

             ***

ای آنکه طعم شهد شهادت چشیده ای

حتی خدا فقط زتو تقدیر می کند

             ***

اما مرا دوباره زمین گیر می کند

بعضی، که در گلوی دلم گیر می کند

 

شاعر: مبینا بنی اسدی

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 18:56  توسط وحید چکشی  | 

طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصير من است اين        
و خودم مي دانم
كه نكردم فكري،
كه تأمّل ننمودم روزي،
ساعتي يا آني
كه چه سان مي گذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي،بفراغت،به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند:كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ      كه پس از اين ز چه رو    نتوان خنديدن؟
نتوان فارغ و وارسته ز غم        همه شادي ديدن؟
همچو مرغي آزاد         هر زمان بال گشادن؟   
سر هر بام كه شد خوابيدن؟
من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت:زندگي چيست،چرا مي آييم………؟
بعد از چند صباح به چه سان بايد رفت؟
به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟   
من نپرسيدم هيچ،هيچكس نيز به من هيچ نگفت.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 8:54  توسط وحید چکشی  |