تبليغاتX
نوسازی

نوسازی

مذهبی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی

لحظه ای را شاهد بودم که تنها این جمله در ذهنم نقش بست.

اگر شیعیان ما به اندازه یک لیوان آب به دنبال ما می گشتند، قطعا مارا پیدا می کردند.

به زندگی خودم فکر کردم، چشمهایم نمناک شد و به غریب بودن یار خویش فکر کردم که....

که در روز چند ساعت به او فکر می کنم؟

چقدر احوالم مرتبط با اوست؟

هیچ پاسخی جز سکوتی غم بار ندارم.

عزیز فاطمه از اینکه در روز به تو کمتر فکر می کنم مرا ببخش.

این روزها شاید مردم به این فکر نمی کنند که اگر تو بیایی تمام مشکلاتشان حل خواهد شد.

مهدی جان به داد ما برس و مارا از این ظلمتها نجات بده.

امام زمان

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 4:9  توسط وحید چکشی  | 

عشق و پاکی آخرین حرفیست که می زنی ...و وفا...می روی...

و انگار هیچ وقت باز نمی گردی...

سکوت...سکوت می کنی...رفتنت دشوار شده...

برای من...برای تو...

و آمدنت...گویی دشوار تر از همیشه...

حرفی ندارم انگار...

تو هم نداری انگار...

نه...آن قدر داریم...آن قدر حرف هست که در جمله های بی سر انجاممان

نمی گنجد...

سکوت کن خواب من...سکوت کن رویای من...

می نشینی...ساز تو به دست...

ساز من شکست...

و خدا می داند...و فقط خدا می داند...که چه قدر تو را از خدا خواستم...

سکوت...تو تنها کسی که زبان سکوتم را و سکوت زبانم را می فهمی...

برو...اگر می خواهی برو...

و ایمان بیاور که تا خم کوچه را نگذشته ای اشک هایم را حبس خواهم کرد...

و ضجه هایی که شاید به خیابان هم برسد...

 

تر جیح می دم آخر این جملات چیزی نگم خیلی قشنگ بود از وبلاگ یکی کش رفتم

http://delneveshte.blogfa.com/

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 2:7  توسط وحید چکشی  | 

در ازدحام این همه بی تو بودن
خواستن، خواهش عجیبی است
کوچه های متلک
خیابانهای خیانت
و پیاده رو هایی که تنها موسیقی و ترانه و ترفند تعارف می کنند
این ها همه
تنها تو را
از ما دور تر می سازد
ای کاش کسی می آمد
و عشق های دروغین را
دور می ریخت!!

بسیجی اهل قلم، حسین کیوانی، فارس

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:32  توسط وحید چکشی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

یاس های سپید سجاده ی سبزم انتظار غروب را می کشند تا عاشق و منتظری بر روی آن سجده کند و نور چشمانم منتظر نورهای رب النوری است تا بر سر و صورتم فرود بیایند و با خود می گویم خداوندا مگذار که سایه های وحشت گستاخانه و سنگوار بیت تو و دل من بیاستد.

نماز خواندن بسیجی

در این لحظات هیچ کس را در کنار خود نمی بینم همه مرا ترک کرده اند اشکهای حسرت بارم را با مهربانی و نوازش پاک نمی کند اما شنیده ام که می گویند کسی هست که در این لحظات باید به او پناه برد کسی که سراسر نور است و نور. کسی که گلهای زیبای سجاده سبزم برای شنیدن نام او چشم انتظار صدای الله اکبرند. صدایی که همه ی مومنان دل خود را با آوای دل نشین آن آذین می بندند و برای اعلام بندگی خود به سوی سنگرهای سبز می شتابند.

وقتی که الله اکبر را می گویی و وارد حریم نمازش می شوی چقدر کوچک هستی در مقابل قدرت لا یزال خداوندی، وقتی که برای او تعظیم می کنی دیگر خود را نمی بینی در مقابل این همه عظمت و بخشش وقتی که سر به مهر سجاده ی سبز نیاز می گذاری دیگر قطره ای از این دریای بی کران هم نیستی.

بار پروردگارا محبت را در کویر سینه ام ببار تا ذره ای تر شوم، می دانم که همین ذره ذره هاست که مرا به خالقم نزدیک می کند.

دانش اموز شهرستان بهبهان

مدرسه سمیه

حوزه حضرت زینب

مهدیه قیصری نژاد

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 21:4  توسط وحید چکشی  | 

شهید همت


به زیبایی چشمانت سوگند که از نگاهت شرمگینم.
به چی داری نگاه می کنی؟ به اعمالم؟ به زندگیم؟ به دور و اطرافیام؟ به این نوشته؟ به کسی که داره این متن رو می خونه؟؟؟
خیلی ساله که این عکس رو دیدم ولی تازه می فهمم که چقدر نگاهت عمیق بوده. چقدر با وقار و ساکتی به قول بچه ها، خیبری سوز داره ساکته....
هنوز معنی نگاهت رو نفهمیدم. می دونم که باور می کنی. حاجی دلم رو بد جوری بردی. الان شاید نیم ساعته که دارم عکست رو نگاه می کنم ولی سیر نمی شم. حاجی نگاهت رو از ما نگیر. هر چند وقت یه بار جلومون ظاهر شو تا فراموشت نکنیم و یادمون باشه که همیشه ما رو می بینی.
نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 23:6  توسط وحید چکشی  |