تبليغاتX
نوسازی - گفت‌وگو با مادر شهيد غلامحسين افشردي (حسن باقري)

نوسازی

مذهبی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی

حسن باقری غلامحسین افشردی

*حاج خانم لطفا خودتان را معرفي بفرماييد.
-كبري افشردي بهروز هستم فرزند محمد علي، اصالتا اهل تبريز هستيم. خودم هم تهران متولد شدم.

*شغل پدرتان چه بود؟
-ايشان نجار بودند و در حياط خانه‌مان يك كارگاهي داشتند كه روزها مجاني كار مي‌كردند.

*چند تا خواهر و برادر بوديد؟
-من تنها يك خواهر تني داشتم. البته دو تا بچه بعدا دنيا آمدند ولي فوت كردند.

*درس خوانده‌ايد؟
-وقتي بچه بودم، پدرم عقيده داشت كه دختر نبايد به مدرسه برود و درس خواندن را عامل انحراف دخترها مي‌دانست به همين دليل از درس خواندن من جلوگيري كرد. ولي من خيلي به اين موضوع علاقه داشتم. البته در سن شش سالگي رفتم مكتب و قرآن را ياد گرفتم ولي سال بعد پدرم خودش قرآن را بصورت تكميلي به من آموزش دادند. بعدها وقتي آمدم تهران و يادم هست كه غلامحسين را هم داشتم، رفتم «اكابر» شوهرم اول راضي نمي‌شد ولي موافقتش را جلب كردم.

*چرا ادامه نداديد؟
-وقتي فرزند سوم به دنيا آمد. اوضاع مالي هم خوب نبود. به همين دليل نتوانستم ادامه بدهم. شايد باور كردني نباشد ولي هر سال موقع بازگشايي مدارس وقتي بچه‌ها را مي‌ديدم كه به مدرسه مي‌روند، گريه مي‌كردم كه چرا من از نعمت تحصيل محروم بودم؛ آن موقع 25 سال داشتم.

*چه سالي ازدواج كرديد؟
-سال 1329 وقتي 18 سال داشتم ازدواج كردم. حاج آقا پسر دايي مادرم بود. البته من تا روز ازدواج ايشان را نديده بودم. او هم همين‌طور و اين از سنت‌هاي قديم بود كه معمولا پدر، دختر را شوهر مي‌داد و خود دخترها در انتخاب شوهرشان نقشي نداشتند، اول هم پدرم مخالف بودند ولي بعدا راضي شدند.

*شغل حاج آقا چه بود؟
-كفاش بود ولي بعدا شدند كارمند وزارت راه.

*اين تغيير شغل به چه دليل بود؟
-حاج آقا از بيماري سل رنج مي‌بردند. چند ماه هم در بيمارستان بستري بودند. بعد از آن دكتر، كارگري را براي ايشان ممنوع كردند. به همين خاطر رفتند در اداره مشغول به كار شدند.

*مهريه‌تان چقدر بود؟
-1000 تومان.

*حاج آقا از خودشان خانه داشتند؟
-ابتدا منزل برادرشان بوديم. بعد از آن 12 سال در منزلي كه متعلق به اداره بود زندگي كرديم تا توانستيم منزلي در ميدان خراسان تهيه كنيم.

*درآمد حاج آقا چقدر بود؟
-روزهاي اول كه غير رسمي و بصورت روزمزد كار مي‌كرد، روزي 35 ريال و بعد از تولد اولين فرزندمان كه دختر هم بود تا مدتها روزي چهل ريال درآمد داشتند.

*اين درآمد كفاف زندگي را مي‌داد؟
-چاره‌اي نبود، مي‌ساختيم و با اينكه من در يك خانواده تقريبا متمول بزرگ شده بودم ولي با قناعت زندگي را اداره مي‌كرديم و البته خدا هم خيلي كمك مي‌كرد. هيچ‌گاه اين كمبودها را به روي شوهرم نياوردم. بعدها زندگي‌مان بهتر شد تا 25 سال من هم همراه شوهرم كار مي‌كردم چون خياطي بلد بودم. در منزل كار خياطي مي‌كردم. گاهي پيش مي‌آمد كه درآمد من از حقوق شوهرم هم بيشتر مي‌شد.

*غلامحسين فرزند چندم بود؟
-بچه دوم و پسر اول بود. 25 اسفند 1334 به دنيا آمد. آن موقع ما در ميدان ارك ساكن بوديم ولي غلامحسين در پيچ شميران در بيمارستان «مادر» به دنيا آمد.

*چرا اسمش را غلامحسين گذاشتيد؟
-به علت بيماري كه من داشتم، ايشان 7 ماهه و خيلي سخت به دنيا آمدند. روز تولدشان هم مصادف بود با ميلاد حضرت امام حسين (ع) من هم نذر كردم كه اگر سالم بماند نامش را «غلامحسين» بگذارم. خود غلامحسين هم خيلي به حضرت سيدالشهدا (ع) ارادت داشتند. حتي شنيدم كه موقع شهادت هم ذكر «يا اباصالح» و «يا ابا عبدالله» بر زبان داشتند كه اين نشان مي‌دهد، غلامحسين شرط غلامي‌اش را خوب بجا آورد و چون خودم هم شخصا نسبت به امام حسين (ع) ارادت خاصي داشتم دنباله اسم بقيه بچه‌هايم را هم يك «حسين» اضافه كردم. غلامحسين، محمد حسين و احمد حسين.

*غلامحسين در چه شرايطي و چطور بزرگ شد؟
-همان‌طور كه گفتم غلامحسين، بر عكس بقيه بچه‌هايم خيلي سخت به دنيا آمد و بعد از تولد هم چون بدن نحيف و ضعيفي داشت من در نوع لباسش خيلي دقت داشتم تا جنس نرمي داشته باشد و بدن او را اذيت نكند. او تا مدتي هم قدرت تكلم نداشت ولي به خواست خدا همه اينها برطرف شد.

*دبستان را كجا رفت؟
-مدرسه مترجم‌الدوله واقع در خيابان غياثي كه الان به نام شهيد آيت‌ا... سعيدي نام گذاري شده.

*اهل دعوا و شلوغ بازي بود يا نه؟
-بله. خيلي شلوغ بود و گاهي هم اذيت مي‌كرد ولي من تحمل داشتم و سعي مي‌كردم با او راه بيايم.

*اين شلوغي بيش از حد در چه سني خودش را بروز داد؟
- از همان موقع كه راه افتاد.

*دعوا هم مي‌كرد؟
- كم و بيش ولي چون ما از او پشتيباني نمي‌كرديم، كم‌-كم او هم اين كار را ترك كرد. مثلا وقتي هفت -هشت ساله بود اگر از او به ما شكايتي مي‌شد مي‌گفتم برويم مشكلتان را خودتان حل كنيد. اگر شما را زد، شما هم او را بزنيد.

*آيا شده بود كه مدرسه شما را بخواهد؟
بله وقتي دبيرستان مروي مي‌رفت، يك بار كه يك مهمان خارجي آمده بود و طبق معمول بچه‌ها را براي مراسم استقبال برده بودند او ناراحت شده بود و اعتراض كرده بود ولي همين باعث شد تا او را از مدرسه اخراج كنند. بعد هم به بهانه دعوا با يكي از بچه‌ها من را خواستند و در حضور من يك كشيده محكم به صورتش زدند كه من خيلي ناراحت شدم ولي نتوانستم حرفي بزنم چون در اين صورت او را از مدرسه اخراج مي‌كردند.

*رابطه‌اش با برادرانش چطور بود؟
- وقتي بچه بودند خيل با هم دعوا مي‌كردند. يادم هست يكبار كه با هم درگير شده بودند. من گفتم اين طور فايده ندارد اينقدر همديگر را بزنيد تا خونين و مالين شويد! ديدم همين طور با تعجب من را نگاه مي‌كنند. بعد متوجه شدند منظور من چيست و ديگر پيش نيامد كه با هم دعوا كنند.

*با دوستانش چطور رفتار مي‌كرد؟
- از دوران دبيرستان هر وقت از مدرسه مي‌آمد منزل، تعدادي از دوستانش را هم به خود مي‌آورد. روي آنها كار فرهنگي و اخلاقي مي‌كرد و سعي داشت تا خودش هم از آنها استفاده ببرد.

*قبل از انقلاب فضاي خانواده‌تان سياسي بود؟ كسي را در فاميل داشتيد كه گرايش‌هاي سياسي داشته باشد؟
- فضاي خانه ما سياسي بود. خصوصا غلامحسين از اول نسبت به مسايل خيلي كنجكاو بود و اگر از موضوعي با خبر مي‌شد، آن را در منزل هم بازگو مي‌كرد.
در فاميل هم افرادي داشتيم كه سياسي بودند ولي مذهبي نبودند. يكي از پسرعموهايم هم چون در چاپخانه‌اش اعلاميه عليه رژيم چاپ مي‌كرد، دستگير شد.

*با توجه به اينكه شغل همسرتان دولتي بود، شما را از انجام اين كارها منع نمي‌كرد؟
- با بيرون از منزل با كسي صحبت نمي‌كرديم ولي با اين حال همسرم را بخاطر انقلابي بودن با 25 سال سابقه خدمت مجبور به بازنشستگي كردند.

*غلامحسين هم فعاليت خاصي داشت؟
- در بچگي هيئتي داشتند كه در منازل برقرار مي‌شد. بعد‌ها هم در دوران جواني در مسجد فعاليت مي‌كرد.

*مقلد چه كسي بوديد؟
- ابتدا آيت‌ا... بروجردي و بعد آيت‌ا... خويي و از سال 55 يا 56 بود كه مقلد امام خميني شديم.

*چطور شد كه مقلد امام شديد؟
- مسجد محل ما امام جماعتي داشت به نام آقاي تهراني، ايشان مقلد آيت‌ا... خويي بودند و بعد از فوت آيت‌ا... بروجردي ما هم مقلد آيت‌ا... خويي شديم. از طرفي هم بيشتر رساله‌هاي دست مردم متعلق به آيت‌ا.... خويي بود. بعدها فهميديم كه مجتهد بايد نسبت به زمان و مكان آگاهي كافي داشته باشد، از طرفي هم مسائل مربوط به امام و انقلاب را كه ديديم، مقلد امام شديم.

*غلامحسين دانشگاه را چطور قبول شد؟
- ايشان در هشت دانشگاه و دانشكده و زبانكده قبول شد، از جمله دانشگاه قضايي قم كه نرفت.

*چرا؟
- اعتقاد داشت كه در رژيم طاغوت نمي‌توان قضاوت كرد. همه اين رشته‌ها را رها كرد و رفت اروميه رشته كشاورزي و دامپروري، علتش هم اين بود كه مي‌گفت مي‌خواهم از محيط تهران دور باشم چون از نظر مذهبي محيط آلوده‌اي داشت. خصوصا وضع حجاب زنان.

*موقع دانشگاه هم فعاليت سياسي داشت؟
- بله يك زماني با اساتيد دانشگاه درگيري لفظي پيدا كرده بود. يك بار هم به من گفتند برو اروميه و به پسرت بگو درسش را بخواند و به سياست كاري نداشته باشد ولي من قبول نكردم. بعد از يك سال و نيم در نمرات او دستكاري شد و او را از دانشگاه اخراج كردند. بعد از اخراج از دانشگاه به تهران آمد و براي انجام خدمت سربازي رفت ايلام كه مصادف شد با ايام انقلاب. بعد از فرمان امام مبني بر فرار سربازها، او هم از پادگان فرار كرد و آمد تهران. بعد از پيروزي انقلاب مجددا كنكور داد و در رشته قضايي دانشگاه تهران قبول شد.

*چه سالي؟
- سال 58 ؛ هم درس مي‌خواند و هم در جهاد سازندگي و سپاه فعاليت مي‌كرد و اولين كسي بود كه در روزنامه «جمهوري اسلامي» مقاله مي‌نوشت. يك ترم در دانشگاه تهران درس مي‌خواند و وقتي انقلاب فرهنگي شد، يكسره به سپاه رفت.

*از ورودش به سپاه خبر داشتيد؟
- وقتي خودش گفت، خبردار شديم.

*نمي‌گفتيد با اين قد و قواره چطور مي‌خواهي بجنگي؟ چون سن و سالش خيلي كمتر نشان مي‌داد؟
- همين طور است. حتي آقا هم زماني كه رئيس جمهور بودند و تشريف آوردند منزل ما خاطره‌اي نقل كردند كه براي خود من هم جالب بود. ايشان فرمودند: وقتي براي سركشي به منطقه رفته بوديم در اتاق جنگ يكي از برادران ارتش مشغول توضيح دادن اوضاع بود. بعد از آن قرار شد يكي از فرماندهان سپاه هم توضيحاتي بدهد. ديدم يك جوان نحيف و لاغر اندامي كه سنش 17 و 18 سال نشان مي‌داد وارد اتاق شد و رفت پاي نقشه، خيلي جا خوردم. دور تا دورم ارتشي‌هاي استخوان خرد كرده نشسته بودند. با خودم گفتم اين جوان چه حرفي براي گفتن دارد. ولي وقتي شروع كرد به صحبت كردن براي من خيلي جالب بود كه يك جوان اين قدر اطلاعات و حافظه قوي داشته باشد .حسابي سربلند شدم.

*از كارهايي كه در جبهه مي‌كرد خبر داشتيد؟
- نه زياد، هر موقع از او مي‌پرسيدم در جبهه چه كار مي‌كني مي‌گفت: هي ... هستيم، مي‌پلكيم!

*يعني نمي‌دانستيد كه ايشان فرمانده هستند؟
- نه، زياد از او سوال نمي‌كرديم، نه من و نه پدرش، فقط يك بار كه پدرش رفته بود منطقه متوجه شده بود.

*به شما مي گفت كه با امام ملاقات دارد؟
- نه، هر وقت مي‌خواست برود مي‌گفت جايي كار دارم، بعد مي‌فهميدم كه رفته‌‌اند پيش امام.
همان روزي هم كه فرزندش دنيا آمد، براي گزارش رفته بود پيش امام. دوستانش به او گفته بودند: فرزندت به دنيا آمده، اينجا چكار مي‌كني؟ او هم جواب داده بود:‌فرزندم را خدا داده خودش هم او را حفظ خواهد كرد. من مأموريت دارم و بايد بروم.

*همسرش را چطور انتخاب كرد؟
- در اهواز دختري بود كه در دانشگاه اهواز درس مي‌خواند و با انقلاب فرهنگي وارد سپاه شد و ‌از پايه‌گذاران بسيج خواهران اهواز بود. آنجا با هم آشنا شدند و بعد از مشورت با من قرار شد يك صيغه يك ماهه بخوانند؛ وقتي هم آمدند تهران عقد كردند. خانمش سيد طباطبايي بود و خود غلامحسين هم مي‌گفت دوست دارم داماد حضرت زهرا(س) باشم تا به ايشان محرم شوم و روز قيامت بتوانم وارد حرم ايشان بشوم.

* فرزندي هم دارند؟
- بله، يك دختر به نام نرگس.

* رفتارش با فرزندش چطور بود؟
- خيلي با هم نبودند. در كل يك سال و نيم با همسرش زندگي كرد و موقع شهادت، فرزندش چهارماهه بود ولي خيلي بچه دوست بود.

* رفتن آخر يادتان هست؟
- وقتي آخرين بار بدرقه‌اش كردم ناگهان ياد امام حسين و بدرقه حضرت علي‌اكبر افتادم كه چطور امام حسين با حسرت به قامت فرزندش نگاه مي‌كرد. به خودم گفتم توكل بر خدا. هميشه خودم را آماده چنين روزي كرده بودم. چون گاهي مي‌شد كه هر سه پسرم با هم منطقه بودند.

* خبر شهادتش را چطور دادند؟
- ساعت 10:30شب بود كه تلفن زنگ زد. عروس دومم هم عقد كرده و منزل ما بود. سراسيمه آمديم پايين. محمدحسين پشت تلفن بود و به پدرش گفت كه برادرم مجروح شده و مي‌خواهيم بياوريمش تهران. همانجا من متوجه شدم.

* پيكر شهيد را هم ديديد؟
- بله. هم در سردخانه و هم در بهشت‌زهرا.

* سالم بود؟
- زخم‌هاي زيادي داشت. موقع شهادت اينها 8 نفر در سنگر بودند. همين كه غلامحسين برادرش را براي انجام كاري به بيرون مي‌فرستد، خمپاره‌اي به سنگر اصابت مي‌كند. 20 نفر مجروح و 5 نفر در جا شهيد مي‌شوند. غلامحسين هم يكي دو ساعت بعد شهيد شد.

* خوابش را مي‌بينيد؟
- گهگاه.

* چيزي هم از او خواسته‌ايد؟
- يك بار از او خواستم تا من را هم با خودش ببرد، ولي گفت كه حالا زود است.

* در پايان اگر بخواهيد شهيدتان را در يك جمله تعريف كنيد چه مي‌گوييد؟
- عقيده ايشان اين بود كه همه چيز از خداست و به خدا برمي‌گردد. تكيه كلامش هم آيه «و مارميت اذ رميت و لكن‌الله رمي » بود. در وصيت نامه‌اش هم گفته بود: برايم زياد قرآن بخوانيد، شهيد گريه ندارد. هر وقت هم با خودش مهمان مي‌آورد به من مي‌گفت: خانم دست شما درد نكند فقط دعا كن من شهيد شوم. من هم مي‌گفتم: من دعاي امام را تكرار مي‌كنم كه مي‌فرمود: «ان شا‌الله كه پيروز شويد.»

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:49  توسط وحید چکشی  |